دل نوشته ها
مطالبی شخصی و کشکول وار در زمینه های مختلف 
قالب وبلاگ
به نام خدا

 

آهسته آهسته پشت سرش می رفت گاهی با افسوس نگاهش می کرد فکر می کرد تقصیر خودش بوده است یک دم پائی مستعمل پایش بود هی الکی می خندید ، آری او پسرش بود یادش می آمد وقتی به دنیا آمده بود دوست داشت معلم بشه ، یکی مثل همون معلم های قدیمی ، ولی نشد که نشد فکر می کرد چرا وقتی از سوم راهنمائی می خواست ترک تحصیل کنه جلوش را  نگرفت تازه خوشحالم شده بود که یه پول مفتی گیرش میاد .آه پسرش چطور خونه همسایه را دید می زد و یک دل نه صد دل اونم تو سن نوزده بیست سالگی عاشق دختر همسایه شده بود . بالاخره از ترس آبرو ریزی بیشتر، عقد ازدواج اون را با دختره بستند و پسرش که هنوز هر را از بر تشخیص نمی داد شد صاحب زن ، چقدر التماس به کارفرما کرد به هش می گفت من تو کارخونه ات پیر شدم دیسک گرفتم، قاب زانویم درد میکنه این پسرم گناهه یه شغلی بهش بده ، هیچ جا برایش کاری نبود بالاخره کارفرما سرش را بلند کرد و گفت ببرش وردست خودت تو کار ، هر چی نگاش می کرد بیشتر از خودش خجالت میکشید بعضی وقت ها می گفت شاید تقصیر ژنش است ارثیه ، بچه یه کارگر کارخونه که نمی تونه معلم بشه ! .

یک لحظه یک فحش بد شنید پسرش بود که اون جلو در حالیکه با یکی از همپالگی هاش راه می رفتند با خنده فحش پدر به خودش می داد .

آه ای کاش می دانستم کجا اشتباه کردم .

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 19:10 ] [ محمد ]
به نام خدا

بغض گلویش را گرفته بود توی مینی بوس به همهمه جمعیت و شلوغی خیابان نگاه می کرد جابه جا مردم با سینی های شربت که رنگ های گوناگونی هم داشت به ماشین های عبوری التماس می کردند عجب ترافیکی ُ، اون گوشه آش می دادند آنطرفتر چند تا جعبه الاسکای ۲۰۰ تومنی را باز کرده بودند و مردم سرش ریخته بودند یاد کارفرمایش افتاد که چقدر برای چراغانی و تزئینات نیمه شعبان خرج می کرد ، دو ماهی بود حقوق نگرفته بود آخه کارفرما می گفت وضع کارخونه خراب است به جای عیدی هم یک چک برج چهار را گرفته بود که هیچ عطار و بقالی قبول نمی کرد جایی هم دستش بند نبود به هر حال دل خوش کرده بود به نون و پنیر و خیاری که در شیفت ها تو کارخونه می خوردند . مباشر کارفرما نون را داغ داغ روهم گذاشته بود تا خورندش سنگینتر بشه . تو این فکر ها بود که یکدفعه یک ترقه بزرگ کنار ماشین صدا کرد . هری دلش ریخت و با عجله گفت :

برای سلامتی ظهور آقا صلوات !!

یک دفعه مینی بوس از خنده منفجر شد این حواس پرتی ها و دق دلی اش باعث خنده دوستانش شد .کم کم احوالاش جا امد و گفت خدایا شکرت بازهم خدایا شکرت .

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 18:55 ] [ محمد ]
به نام خدا

در جنب میدان فولاد کلمه بیدگل از تابلو آران و بیدگل پاک شده است البته طرف احتمالاْ عجله داشته و یا به زبان انگلیسی آشنا نبوده ، چون انگلیسی آن را پاک نکرده البته فرد مذکور هر دیوار خرابه و تابلوئی دیده کلمه آران را با خط بدی روی آن نوشته است به این برادر گرامی پیشنهاد می دهم یک بیلبرد بزرگ از کلمه آران تهیه کند و آنرا به بالونی متصل کند تا همه مردم از دیدن اسم آران مشعوف شوند و با شادی به آسمان نگاه کنند .

جالب است که طی یک شایعه نماینده محترم شهرستان که مظلومانه دنبال ایجاد وحدت است قرار است نیمه شعبان کلنگ جاده آران و بیدگل گرمسار یا ورامین را در همین نقطه به زمین بزند .

 

از آنجا که هنوز آنقدر ها از تعصبات بی خود خالی نشده ام  اظهار نظری نمی کنم .

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود   زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است .

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 22:38 ] [ محمد ]
به نام خدا

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 19:12 ] [ محمد ]
به نام خدا

 

شکل پای شما مانند کدام یک است ؟

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 18:59 ] [ محمد ]
به نا م خدا

 

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 23:2 ] [ محمد ]
به نام خدا

 

وقتی با تو هستم شاد شادم گور بابای گالوب

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 22:41 ] [ محمد ]
به نام خدا

خوف در بشر فراوان است . اصلاً وجودش خوف آور است . ساختمان ما همه اش خوف است . لولوست ! کنار این لولو هر چه رجا به خدای خودمان تهیه کنیم زیاد نیست زیرا این لولوی بزرگ همیشه هست : بدنمان

 

حاج محمد اسماعیل دولابی

[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 20:4 ] [ محمد ]
به نام خدا

گفت نگران پول ها هستم که صرف این گنبد آهنین شده ؟ یکبار نرفته بود زیارت . شب های قدر را نشسته بود یک گوشه تو خونه پای تلویزیون هی فوت فوت کرده بود و تو دلش به روحانی روی منبر فحش داده بود اه اینکه فلانی با اون اخلاق گندش اومده قرآن سر بگیره .

 بالاخره یکبار یک شب قدر رفته بود تو مراسم امامزاده قاسم (ع) سیل جمعیت را که دیده بود یکه خورده بود حالش عوض شد . اصلاً اون سال سال خوبی برایش بود

هر وقت اینفکر به ذهنش می آمد که چرا این پول ها صرف امامزاده شده اینطوری تو دلش جواب می داد :

 1- ای بخیل خودت دستت تو جیبت نمی ره از خرج کردن دیگرا حرص می خوری .

2- تو که اینقدر نگران ازدواج جوون هائی چند ریال مخفیانه براشون خرج کن .

 3- تو که اینقدر خوبی برو خرج عمل جراحی مادر پیرت را بده .

 4- خیلی خوبی بچه افغانی که اومده بود در خونه یک لقمه نون و پنیرش بده .

نمی دونست اونی که این وسوسه ها را تو دلش می انداخت شیطان بود یا نفس خودش بود که تو چنبره حسادت و بخل گیر کرده بود . ولی امسال که رفت تو مراسم احیاء دیگه برای گنبد امامزاده قاسم (ع) چیزی نگفت .

[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 0:13 ] [ محمد ]
به نام خدا

 

چیزی که تو نیاز داری احترام به استعدادی است که از آن برخورداری و کمیاب است . از عجولانه نوشتن پرهیز کن

من نمی دانم از چه راهی گذران می کنی ،اگر منابع مالی ات محدود است گرسنگی بکش ، همانطور که ما در دوران خودمان گرسنگی می کشیدیم . کار باید پرورده شود ،صیقل پیدا کند نه این که در یک نشست نوشته شود ، باید در لحظه های شاد هماهنگی درون نوشت .

 

قسمتی از نامه دمیتری گریگوروویچ به چخوف

[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 18:14 ] [ محمد ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

در این وبلاگ گفتنی و نگفتنی های ذهنم را در هر پست خواهم گفت . نوشته های من مانند دست کردن در جعبه شانسی است شاید شما نپسندید ولی ارزش یکبار خواندن را دارد.
امکانات وب